تبليغاتX
نـــــــدا و نــگــــــار


نـــــــدا و نــگــــــار

نا رفیق

 

از مطب دکتر که بیرون آمد، رو به او کرد و گفت:«شنیدی دکتر چی گفت؟ تشخیصش این بود که من اگر یک سال دیگه با تو بگردم، می میرم! این جواب رفاقت سی ساله من با تو بود؟ سی سال ازت جدا نشدم اون وقت تو این طوری جوابم رو دادی؟» مرد اینها رو گفت و پاکت سیگار را مچاله کرد و انداخت داخل سطل زباله....

 

گرد آورنده:نگار

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388| ساعت 14:34| توسط ندا ||

 

تمساح

 

بابا بزرگ داشت زیر ماسک اکسیژن- داخل خانه خودش – به سختی نفس می کشید. همه فامیل در خانه جمع بودند و برای بیماری پیرمرد  مهربان و ثروتمندی کع هوای همه فامیل را داشت اشک می ریختند. بیش از همه حمید اشک می ریخت و بیتابی می کرد، تنها پسر پیرمرد ثروتمند که وارث ثروت افسانه ای پدرش بود. حمید که حالا خودش صاحب یک پسر شش ساله بود، همان طور که کنار تخت پدرش نشسته بود به یاد آورد که همیشه با پدرش دعوا می کرد که چرا پولهایش را بی حساب و کتاب خرج دیگران می کند و....؟

در همین لحظه پیرمرد که به کمک ماکس اکسیژن به آرامی نفس می کشید، ناگهان دچار کمبود اکسیژن شد و چشمانش از حدقه بیرون زد و رنگش کبود شد و...سپس از تقلا افتاد...

پسر پیرمرد بعد از اینکه نبض پدرش را گرفت و مطمئن شد مرده، با صدای بلند ضجه زد و اشک ریخت و سپس- قبل از اینکه اقوام و دوستان خانوادگی داحا اتاق شوند- به آرامی پایش را از روی «لوله اکسیژن» برداشت و دوباره گریست!!

  

 

گرد آورنده:نگارررررررر

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388| ساعت 13:53| توسط ندا | |

 

 

جایگاه واقعی تان کجاست؟

 

روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت گویی به شرح زیر صورت گرفت:

-          بچه شتر:مادر جون چند تا سوال برام پیش اومده است. آیا می توانم از شما بپرسم؟

-          شتر مادر:حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

-          چرا ما کوهان داریم؟

-          خوب پسرم ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

-          چرا پاهایمان دراز و کف پایمان گرد است؟

-          پسرم قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

-          چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقتها مژه ها جلوی دید مرا می گیرد.

-          پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم های ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

-          فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم.پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است....اما من یک سوال دارم....

-          بپرس عزیزم...

-          پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

نتیجه اخلاقی:

مهارت ها ، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمر ثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

 

 گردآورنده:نگار

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388| ساعت 22:27| توسط ندا | |

 

دروغ مصلحتی

 

«جری » و دوستش «الک » تصمیم داشتند برای گذراندن تعطیلات به اسکی بروند. آنها رخت و خوراک و لوازم مورد نیازشان را در خودروی « جری » گذاشتند و به سمت پیست اسکی راه افتادند.÷س از دو سه ساعت رانندگی، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت و ادامه راه را بر آنها بست. آنها چراغ خانه ای را از دور دیدند و تصمیم گرفتند، شب آنجا بمانند تا توفان آرام شود و بتوانند به راهشان ادامه بدهند. هنگامی که نزدیک تر رفتند، مشاهده کردند آن خانه در واقع کاخی است بسیار بزرگ و زیبا که میان باغ پهناوری بنا شده است. آنه وقتی در زدند، پیرمردی فرتوت، در را به رویشان گشود وقتی در خواست آنان را شنید با کمال خوشرویی آنان را به خانه اش پذیرفت.

صبح روز بعد هوا خوب شده بود و مسافران بدون آنکه حتی منتظر بیدار شدن صاحبخانه بمانند به پیشنهاد الک خانه را ترک کردند. خدود هشت ماه بعد جری نامه ای از دادگاه دریافت کرد.ابتدا نتوانست نام نشانه هایی را که در نامه نوشته شده بود را به یاد آورد، اما سرانجام پس از کمی فشار آوردن به حافظه اش فهمید نامه دادگاه درباره همان پیرمرد صاحبخانه ای است که شبی توفانی را در منزل مجلل او به صبح رسانده بودند. جری پس از خواندن نامه با سرگردانی و تعجب زیاد دوستش الک را مخاطب قرار داد و پرسید:

-          الک! آن شب سرد برفی را به خاطر می آوری که بوران ما را از ادامه حرکت به طرف پیست اسکی واداشت و به خانه پیرمردی پناه بردیم؟

الک پاسخ داد:

-          بله.

-          آن شب بعد از خوابیدن من اتفاق خاصی افتاد؟

الک سرش را پایین انداخت و من من کنان گفت:

-          بله... من... به خدا نمی خواستم...

-          تو چی؟

-          راستش نیمه های شب حس کردم پیرمرد حالش خوب نیست و از من طلب کمک کرد و گفت، نیاز به دارو دارد و با اصرار زیاد او بدون اینکه بدانم چه دردی دارد، مجبور شدم دارویی را که خودم مصرف می کردم و دم دستم بود، در اختیارش بگذارم.

-          آن موقع نام تو را پرسید و تو مرا به جای خود جازدی؟

الک، همانطور که سرش را زیر انداخته بود در حالی که گونه هایش به سرخی می زد، گفت:

-          راستش ترسیم بلایی سر او بیاید و چون نمی خواستم به آن دلیل مشکلی برایم پیش بیاید، خودم را به اسم تو معرفی کردم.

جری احضاریه دادگاه را نشان الک داد و گفت:

-          آن پیرمرد به پاس آن محبت، که جانش را نجات دادی، بخشی از دارایی خود را برای من به ارث گذاشت.

 

به نقل از اینترنت

گردآونده:نگار

 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388| ساعت 13:18| توسط ندا | |

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه

دوباره با چند روز دوری از همتون اومدم

دلم واسه همتون تنگیده بود

برای باباییییییییییییییییییییی(شهیاد)

آیلارجون

هادی باحاله

داداش محمد جون

عرفان جون

سیاوش جون

و مردی در حال پایکوبی که الان دوباره غیبش زده!

برای دوست و هم دانشگاهیم فاطمه(نمی شناسیدش ولی میاد اینجا)!!!!!!!!!یه وبلاگم میاد!!!!!!

داداش طاها

آرام و آوا

امیر و شیرین

.....

اگه اسماشونو نمی  گفتم ناراحت می شدن!!!!!!!!!

 

 

خوب مطلب امروز:

 

 

یاد

 

صبح از خواب بیدار شد، از پنجره به بیرون نگاه کرد.

هوا آفتابی بود.

درختان شکوفه کرده بودند.

یاد کودکی هایش افتاد.

خودش را در آینه تماشا کرد.

حسابی پیر شده بود.

 آهی کشید و گفت:

کاش من هم یک شکوفه بودم. یک شکوفه زیبا.

ناگهان بادی وزید.

شاخه ها تکان خوردند و بعضی شکوفه ها بر زمین ریختند.

لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:

همه یک روز از شاخه بر زمین می افتیم.

 نوشته:جیم درلی

گردآورنده:نگاررررررررررررررررر

 

 

سخنی با همه دوستان که شرمندشون شدم:

نمی دونم چرا نمی تونم به بعضی وبلاگا برم!!!!!!!!!!!

اگه نیومدم وبلاگتون فقط دلیلش اینه..............خودمم واقعا ناراحتم

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388| ساعت 16:4| توسط ندا | |



























قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت